X
تبلیغات
رایتل

زیبایی تغییرات

خدایا هرکسی رو که تو این دنیا عاشقش میشم ومیپرستمش ترکم میکنه!! نکنه که تو هم یه روز ترکم کنی خدا جون....

15 مرداد 1390 ساعت 06:33

به دنبال یک آشیانه

معصومیتِ چهره اش زیر لایه آرایش غلیظش محو شده بود، مانتو و شلوارش طبق جدید ترین مد روز بود، با رنگی روشن و چشم گیر، آدامسی را به بدترین شکل ممکن می جوید. نگاه منتظرم را که دید، با تمسخری که در کلامش نمایان بود، پرسید:از این همه پرسیدن خسته نمی شی؟

اومد توی دهنم که بپرسم، تو از این همه آرایش کردن، از این همه بیهوده رفتن خسته نمی شی، که جلوی دهنم را گرفتم، همین جوریشم اینا به زور جواب می دادن وای به اینکه سر به سرشون بذاری. سکوتم را که دید، خندید و گفت: اگه چیزی یادت اومده بپرس؟

نگاهش کردم و گفتم: نه، منتظرم خودت بگی. تکه ای از موهای رنگ شده اش روی پیشانی اش ریخته بود، زیبا نبود، اما خوب با آرایشی که کرده بود، زیباتر می شد، نگاهش را دور تا دور کافه که خلوت بود گرداند و گفت: چی برات بگم که بیشتر خوشت بیاد؟

در کلامش تمسخر موج می زد، گفتم: من از حقیقت خوشم می آد.

با لهجه بسیار بدی حرف می زد، بعضی جمله ها را هم اشتباه می گفت، به یکباره نگاهش جدی شد و گفت: خود ما نمونه یه حقیقتیم، خوبه دارین می بینین. بعد از کمی سکوت ادامه داد: زندگی خیلی سخته، نمی دونم واسه ما تنها سخت بود یا واسه همه همین طوریه، اولش که چشم باز کردیم یه عالمه بچه دیدیم دور و برمون، با یه بابای معتاد، ننمون هم هر چی کار می کرد می ریخت تو شکم هشت تا بچش و اگه گاهی پولی هم داشت، بابام به زور ازش می گرفت و خرج عملش می کرد، همه وقتی بچه ان یاد می گیرن چطور درس بخونن، یا خیلی چیزای دیگه، اما ما از درسای زندگی خماری و نعشگی رو خیلی خوب یاد گرفتیم، همش گرسنگی همش زجر، تا اومدم خوب و بد و تشخیص بدم بابام شوهرم داد به یکی بدتر از خوش، چهل سالش می شد، اما من تازه سیزده سالم می شد، وضعم خیلی بدتر از خونه بابام بود، شوهرم هروئینی بود، از اولش هم می دونستم خواستگاری که بابام بیاره از این بهتر نمی شه. باید روزی چند ساعت از دوستای شوهرم پذیرایی می کردم، پابه پای بساطشون چای می ریختم، چند ماه بعد زد و حامله شدم، اصلاً راضی نبودم، نمی دونم شانس آوردم یا خدا خواست که بچه مرده به دنیا اومد، اون قدر خرج شوهرم بالا رفت که دست به دامان من شد، براش کار می کردم، مواد می فروختم، یه چند باری هم رفتم خونه بابام اما کسی تحویلم نگرفت. کم کم آلوده کار شدم، با چند تا پخش کننده مواد آشنا شده بودم، پول خوبی به دست می آوردم، همه رو خرج می کردم، خوراک خوب، لباسای خوب، سر و وضعیت که مناسب باشه بیشتر تحویلت می گیرن، تنها تلاشی که کردم و موفق هم شدم این بود که معتاد نشم و نشدم. این خودش یه پیروزی بود، چند ماه بعد شوهرم در اثر تزریق با سرنگ آلوده مرد. نه خونه ای داشت که برام بمونه و نه پولی، می دونستم خونه بابام هم که برم باید برگردم، به ناچار موندم، با حمید آشنا شدم مواد فروش بود، برام یه خونه اجاره کرد، خرجمُ می داد، در عوض شبا پیشش می موندم، چند ماه هم این طوری گذشت، یه بار دیگه حامله شدم، این بار بچم حروم بود، رفتم کورتاژ کردم البته کلی پول دادم، دیگه حمید زیاد تحویلم نمی گرفت، تنها براش مواد می فروختم، یکی دو بار به جرم ولگردی دستگیر شدم، هیچ وقت مواد همرام نمی کردم، شده بودم عین یه زباله تو دستای حمید و دوستاش، مثل من زیاد بودن، تازه امسال می شم بیست ساله، دیگه چیزی ازم نمونده، یه تن که هرشب گرسنه های هوس رو سیر می کنه، یه دل که سنگ سنگه، اول راه به ته خط رسیدم، شایدم به زودی معتاد شدم، خیلی مقاومت کردم اما نشد، به دنبال یک آشیانه بودم، اما حالا...

نفس عمیقی کشید، آدامسش را از دهانش در آورد و گوشه سینی گذاشت، نگاهی به ظرف بستنی اش انداخت و گفت: آب شد.
یه بستنی دیگه سفارش دادم، بی هیچ حرفی تا ته بستنی را خورد، بعد نگاه بی روحش را به چهره ام دوخت و گفت: دستت درد نکنه.
خندیدم و گفتم: قابلی نداشت.
نگاهش را به در خروجی کافه می دوزد، نگاهش می کنم، می خواهم چیزی دیگری بپرسم که بلند می شود و می گوید: من رفتم. خداحافظ.

به آرومی جواب خداحافظی اش را می دهم، هنوز چند قدم بر نداشته بود که گفتم: نگفتی اسمت چیه؟ لبخند زد و گفت: چه فرقی می کنه، شاید تباهی. و از در کافه بیرون رفت. از دور به او خیره شدم تا از خیابان گذشت، نگاهم هنوز به در است، اما فکرم روی کلمه تباهی می چرخد، خدایا چه آینده ای در انتظار این دختران خواهد بود؟