زیبایی تغییرات

خدایا هرکسی رو که تو این دنیا عاشقش میشم ومیپرستمش ترکم میکنه!! نکنه که تو هم یه روز ترکم کنی خدا جون....

25 مرداد 1391 ساعت 01:01

جاده های دلتنگی



داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم.

داشتم می رفتم تا از این دنیا ، با تمام نیرنگها ، بدیها و پستی هایش فرار کنم .

گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد.

در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم ،

بیشتر رنج می بردم. در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم.

دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد.

دلم سنگ شده بود ، وجودم سرد سرد. تنها برای خاک زنده بودم.

من در نظر درختان ، گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم.

من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندیدند.

حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خودرده ام.

تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.

نمی خواستم که کسی برایم گریه کند. من تصور می کردم

راهی برای بازگشت وجود ندارد. از سراسر وجودم غرور می جوشید ،

که از بازگشتنم خودداری می کرد. تا اینکه سحر،

بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد.

باد موسیقی زندگی می نواخت و من با گلها می رقصیدم.

دیگر واژه ها زندگی برایم زیبا بود.زنده بودم تا زندگی کنم.

افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت

و باز در این دنیا تنهای تنها شدم. دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم.

اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود.

از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم.

دلم می خواست برگردم ، ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد.

مجبورشدم در این راه بی پایان جلوتر روم...